لاله سوخته

تو چه باشی و نباشی دل من باران است
لاله ام سوخته و عمـــــــر گلم پایان است
تو مپــــــــــــــــــندار که من از تو گریزانم،نه
به خدا فاصـــله ها عادت این دوران است

تو چه باشی و نباشی دل من باران است
لاله ام سوخته و عمـــــــر گلم پایان است
تو مپــــــــــــــــــندار که من از تو گریزانم،نه
به خدا فاصـــله ها عادت این دوران است

بهار را صدا بزن که من خــــــــــــــزان مرده ام
توئی ستاره ای که من به هر شبم شمرده ام
چرا به باغ دل سری ز روی مهر نمـــــــــی زنی
بیا که بی حضـــــــــــــور تو ز این جهان بریده ام

باز بهار آمد و نـــــــــــــام تو باران گرفت
این دل پائیزی ام بوی بهـــــــاران گرفت
ای تو مسیحا نفس,کن نظری بر قفس
کز نگه سبز تو,مرده دلـــــم جان گرفت

ای عشـــق بیا به رنگ دریا بشویم
از شب برهیم و صـــبح فردا بشویم
چون قاصـدکان,قاصد عشاق شویم
از این همه من گذشته و ما بشویم

بی حضـــــــــــورت باغ دل ویرانه شد
عشق هم پایان گرفت،افــسانه شد
صد بهار آمد ولی دیگــــــــر چه سود
چون خزان جاری در این کاشانه شد

میخوام عاشق ترین باشم بیا تا همسفر باشیم
همه پروانه ها با من بیا شــــــــمع سحر باشیم
به راه عشق می باید گــــــــذر از صد بیابان کرد
توئی لیلی,منم مجنون بیا مــــــــــرد خطر باشیم

در گلشن احساس دلت یادم کن
ای عشـــــــــق بیا بنده آزادم کن
ای سبزترین خاطــــــره فصل بهار
با فرصت دیدار بیا شـــــــــادم کن

احساس تو در دلم چو دریا آبی است
با خاطر تو هر شب من مهتابی است
من فصل خـــــــــزانم و توئی پیک بهار
با یاد تو هر لحـــــظه من رویائی است

می شود با عشق هــــــــــم آواز شد
از غـــــــــــــــم پایان گذشت آغاز شد
می شود با عشق احساسی کشید
بندها از هـــــــــم گسست پرواز شد

نبینم که چشمان تو خیس باران شود
نبینم دلت خالی از هر گلـستان شود
تو پاکی و سبزی چو خــــــــــــرم بهار
نبینم بهاری اسیر زمســـــــــتان شود

از بغض نگـــــــــاه تو دلم باران است
در راه تو قربان شــــدنم آسان است
صد واژه نوشتم در این دفتر "عشق"
افســوس تمام واژه ها "پایان" است

کاش می شد با پر چشمـــــــــان تو پرواز کرد
کاش می شد با تو راه عـــــــاشقی آغاز کرد
عــــــــمر ما آخر گرفت در پای این ای کاشها
کاش می شد با همین ای کاشها اعجاز کرد
ای کاش در حسرتت نمونم

در این پائیز دلــــــــــــــــتنگی توئی میل بهارانم
تو را در عشق می جـــــویم توئی آرامش جانم
مخواه از من صبوری را بر این هجران و دوری را
ببین حال خرابم را که چون زلفت پریشــــــــانم

خرابم می کند امشـــب شراب تلخ تنهائی
هزاران چشم به ره دارم که تا ناگه ز درآئی
تو ای آرامش جـــــــــــــــانم رفیق روز بارانم
بدون تو نمی خواهــــم نه امروزی نه فردائی

در آن زندان چشمانت اسیرم
خدایا می شــــود اینجا بمیرم
در این بازار خـــــاموش محبت
بجز چشمان تو جائی نگــــیرم

در این هوای بی کسی چــــــــرا به در نمی زنی
شد عشقمان به شب اسیر چرا سحر نمی زنی
من و ستاره های اشــــــــــک به زیر آسمان غم
به آسمان دل گـــــــــــــــــــلم چرا تو پر نمی زنی

بر این خاطرات شکسته تو مرهم بزن
بیا آتش عشق بر این غـــــــــــــم بزن
من از آرزوهای پوشالی ام خسته ام
حوایم ز عشـــــــقت بیا نقش آدم بزن

واژه واژه می کشــــــــــم از تو در ترانه ها
آتشی بیـــــــــــــــــا بزن بر همه بهانه ها
ای همه بهشت من نقش سرنوشت من
با حضور تو شکست بغــــض عاشقانه ها

مرا مهمان بکن گاهی در آن چشمان بارانی
که من آرامــشی دیدم در آن دریای طوفانی
تو ای آرامش جانم دمـــی بی تو نمی مانم
بیا آتش بــــــزن آنش بر این شبهای ظلمانی
تقدیم به تو که چشمانت.......

اگر من کــــــــــــــویرم تو باران بشو
اگر یوسفم ملک کنـــــــــــعان بشو
اگر می نویسم ز چشمهای خیس
بیا مرهم زخم چشــــــــــمان بشو