باران من

سوز دل را آتش عشق تو درمان می دهد
روز مرگم چشم تو غوغای باران می دهد
همـــــچو برگی پرغبار اندر کتاب غصه ها
خنده سبز تــو بر این غصه پایان می دهد

سوز دل را آتش عشق تو درمان می دهد
روز مرگم چشم تو غوغای باران می دهد
همـــــچو برگی پرغبار اندر کتاب غصه ها
خنده سبز تــو بر این غصه پایان می دهد

نوبهار است،بیا همــــدم باران باشیم
من و تو،فـــاصله را نقطه پایان باشیم
از هوا بوی گل عشق عجب می بارد
تو بیا تا که پــر از حس بهاران باشیم

میان خاطرات ما،نشسته بغــــــــــــض پائیزی
میان چشم تو خواندم،تو هم از عشق لبریزی
تو که باشی گل یاسم،پر از باران احــساسم
تو بر هر واژه شغـرم،گلی از عشق می ریزی
آن نگاه تو به من عطـــــــر بهاران می داد
به همه فاصله ها مــــــژده پایان می داد
نرگسا،این همه دوری ز چه رو رنگ گرفت
تو نبودی و غمت غــــــــربت باران می داد

باز باران،باز هــــــم احساس ناب
همــچو آغوش تو در پهنای خواب
باز هـــــــــــم آغاز یک دلواپسی
این خیالم چون شود رنگ سراب

بی تـــــــــو در کوچه دل باران نیست
بی تو ماندن به بهشت آسان نیست
ز چه تقدیر میان مـــن و تو فاصله زد
بی تو غـــــــم های دلم پایان نیست
حنده هایت هنوز......

چه کنم،یاد تو چون ابر بهـــــــــــــارانم کرد
عشق باران شد و در چشم تو مهمانم کرد
خبرت هست مـــــرا فرصت ماندن طی شد
چون اجل در پس این زمزمه قــــــــربانم کرد

همه بهانه دلم،بیا که شب سحر کنـــــــــــــد
بیا که تا خدای عشق،به چشم من سفر کند
بیا و آتشی بـــــــــــــــزن بر این سکوت انتظار
وزد نسیـــــــــــــــم حادثه،ز مرگ من خیر کند

تو بیا تا به رهـــــــت،نم نم باران بزنم
به غم تنگ غــــروب،نقطه پایان بزنم
تو بیا تا که پر از حادثه عشـق شوم
به شب سرد خزان،صبح بهاران بزنم

میان من و تو،چـــــــــــرا فاصله پا گرفت
چرا قصه عشق ما،رنــــــــگ رویا گرفت
من و خاطراتی که بوی خزان می دهند
ولی بی تو آیا شــــــــود،راه فردا گرفت

میان حس تنهــــــــــــــــائی،توئی آرامش باران
توئی که عشــق می بافی،توئی آغاز هر پایان
به وقت بی قراری ها،دو چشم توست قرار من
بیـــــــا سبز بهاری زن،به رنــــــــــگ زرد پائیزان
تقدیم به تو که چشمات،همه دنیای منه

در آن چشــــــــمان تو راهی به موج آرزو دیدم
ره تنهای ام طی شـــــــــد،تو را در روبرو دیدم
شکست آن خاطرات من چو با چشمان بارانی
تو را با دلبری دیگر میان گــــــــــــــــفتگو دیدم

یه ترانه یه غزل،نذر نگـــــــاهت کردم
صد بغل رازقی هم،همره راهت کردم
خوب من،بر همه فاصله ها باران شــو
تا ببینی که چطور،همــــدم آهت کردم

کاش بر سنگ مزارم نــــــــــــام تو باران زند
کاش بر آرامشم،احـــــساس تو طوفان زند
کاش بر صحرای دل،جاری تر از باران شوی
کاش تا آن خنده هایت،بر غـــمم پایان زند

مرغ یادت در دلـــــــــــــم،پرواز کرد
دل به شوقت نغمه ای را ساز کرد
خاطراتــــــــم غرق عطر یاس شد
عشق هم از ره رســید،اعجاز کرد

باز پائیز می چکــــــــد در پای دل
باز عشق هم میشود همپای دل
یک غــــروب و خاطراتی رنگ رنگ
ای دریغ پایان گــــــرفت رویای دل

خیالت را ببین امشب که با من همسفر گشته
دل شوریده ام امشــب اسیر و در به در گشته
بیــــــــــــــا ماه شب تارم،بیا تا نغمه ای سازم
بهار عشق من بی تو،خزان بی ثـــــــمر گشته

در حادثه عشق دو چشـــــــــــــم تو پناه است
جز خال لبت سجــــــده به هر کعبه گناه است
پایان بزن ای گل بر این فاصله ها،عزم سفر کن
باز آی که چـــــــــشم دل من خیره به راه است

بیا تا بهـــــــــــــــار هم به دل سر زند
پرسـتوی عاشق به هم منزلی پر زند
بیا تا خـــــــــــــــــزان گیرد این فاصله
خدا هم به مهمانی ام شایدی در زند

به دریای آرامش من تو طوفان زدی
به کـفر اساطیری من تو ایمان زدی
همه واژه هـــــا بی تو مصنوعی اند
به روح خزانی من صد بهــاران زدی